![]() |
![]() |
|
| قالب اصلی در حال ساخت .... |
|
می گویند که تنهایی رازی دارد که پی بردن به آن یافتن گنج بزرگی است آری...این جمله درست است اما... نه برای من که از اول عمر تنها هستم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 13:42 توسط محسن |
|
|
آبروی آب
ما را به حال خود بگذارید و بگذرید از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید اکنون که پا به روی دل ما گذاشتید پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید تا داغ ما کویر دلان تازه ترشود چون ابری از سراب ببارید و بگذرید پنهان در آستین شما برق خنجر است دستی از آستین به در آید و بگذرید ما دل به دست هر چه که بادا سپرده ایم ما را به دست دل بسپارید و بگذرید با آبروی آب، چه باک از غبار باد! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 14:28 توسط محسن |
|
|
آن قدر بزرگ باش که نگران نشوي ، آن قدر نجيب و موقر باش که خشمگين نشوي و آن قدر شاد باش که اجازه ندهي مشکلي بروز کند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 11:8 توسط محسن |
|
|
وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن. . وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ... . وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ کنی
وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي ووقتی باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه باغبان در را باز کن من مرد گلچین نیستم من خودم گل دارم و محتاج |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 14:33 توسط محسن |
|
|
راز دل سوخته ام نگاه خسته تو بود و حرف شکفتنم کلام تو.
تکیه زده بودیم بر بنیاد عشق اما چرا هر چه با هم ساختیم، سست بود؟؟؟ نگاه کن به ظرافت نگاه اشکبارم که چگونه از پشت صفحه ای لغزان و تار به چشمان تو می نگرد و به نگاهی خیره می شود که گویای عشق دروغین است. ببین،، چه ساده می شکند حرمت سنگین غرورم. توی عاشق دور می شوی و من، فراموش می کنم عشق و زندگی را و از یاد می برم نگاهی را که مرا هراسان می جست. اما لحظه ای صبر کن. دل من پر از حرفهای ناگفته است. لحظه ای بیندیش به آنچه که بودیم. به عشقی که رویید و نگاهی که بی جواب بر صفحه نوشته هایم جدا ماند. لحظه ای بیندیش که چه ساده شروع شد و هر چه را که در آن بود سوازند. اما چه ساده فراموش شد آنچه که با هم ساخته بودیم. و من چه ساده این عشق دروغین و ساختگی تو را باور کردم. چرا؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 13:1 توسط محسن |
|
|
بي تو دنيا بر سرم آوار شد بین ما هر پنجره دیوار شد
آنكه اول نوش دارو مي نمود بر لب ما زهر نیش مار شد درد ما در بودن ما ريشه داشت رفتن و مردن علاج کار شد عيب از مابودن از ياران نبود تا كه ياري يار شد بيزار شد عاقبت با حيله سودا گران عشق هم كالاي هر بازار شد آب يكجا مانده ام دريا كجاست؟ مردم از بس زندگي تكرار شد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:15 توسط محسن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام دوستان این وبلاگ هر روز چندیدن بار بروز می شود . شما میتوانید بهترین پی ام ها را در این وبلاگ ببینید . برای اینکه پی ام ها به آی دی شما فرستاده شود می توانید آی دی مدیر را به لیست دوستان خود بیافزایید. mohsen_tiger55 و یا v_69m
معمولا هم آن هستم |
| نویسندگان |
|
محسن روان نويس رواني وحید |
|
RSS
|