![]() |
![]() |
|
| قالب اصلی در حال ساخت .... |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 22:46 توسط محسن |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 22:44 توسط محسن |
|
|
زندگی سوختن وساختن است زندگی تجربه اموختن است زندگی کهنه قماری بیش نیست این چه قماری است همش باختن است تو قمار زندگی هر چی که باختی مال من هرچی که بردم واسه تو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 21:56 توسط محسن |
|
|
چقدر جالبه که: 1.تا وقتي مريض نشي کسي برات گل نمياره. 2.تا فرياد نزني کسي به طرفت بر نميگرده. 3. تا گريه نکني کسي نوازشت نميکنه. 4.تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمياد................و تا وقتي نميري کسي تو رو نميبخشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 21:41 توسط محسن |
|
|
انگار که تا مرز هوس می کشانیم در انتهای بودن خود می نشانیم بعدا به تمنای دلم رحم می کنی تا اوج می بری و زدل می پرانیم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 21:40 توسط محسن |
|
|
خدايا با چه اميدي لب به سخن بگشايم در حاليكه جام بلورين آرزوهايم را زير پاي فرشته اي شيطان صفت له شده مي بينم .
چگونه مي توانم آينده را در روياي شيشه اي شاپركها به تصوير بكشم و يا تك نهال زيباي خوشبختي را كه روزي در ميان پنجه هاي ضعيفم مي فشردم در سرسبزي جنگلهاي سرو و كاج به دل خاك بسپارم كه شايد روزي درختي تنومند گردد و ثمره آن عشق و محبت باشد . من خود فراموش شده ام را به دست امواج سهمگين نفرت مي سپارم و روزي انتقام اشكهاي خونين را از قلب سنگ ظالمان خواهم گرفت و با ياد آرزوهاي بر باد رفته ايام را در غم دلتنگيها خواهم گذراند. و روياهاي سبزم را در سياهي جنگلهاي سرنوشت به خاك مي سپارم تا شايد روزي دختركي روزهاي غمگين زندگي را با روياي رنگين من سپري كند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 21:35 توسط محسن |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 9:30 توسط محسن |
|
|
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري... خيلي سخته که روز تولدت، همه بهت تبريک بگن، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني، بعد بفهمي دوست نداره... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 23:59 توسط محسن |
|
|
عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم درد دل خواهم گفت بي هيچ گماني گوش خواهم داد بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حراراتي اينگونه شايد احساسم نميرد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 23:55 توسط محسن |
|
|
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است سينه دنيا ز خوبي ها تهي ست صحبت از آزادگي،پاكي،مروت ابلهي است (فریدون مشیری ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 15:42 توسط محسن |
|
|
زن شريك زندگى و يار لحظات درماندگى هيچکس آنقدر ابله نيست که براي هيچ کاري لياقت نداشته باشد انسان زاييده شرايط نيست ، خالق آنهاست افتادن در گل و لاي ننگ نيستد ننگ در اين است كه آنجا بماني مي انديشم، پس هستم، هستم چون فكر ميكنمد فكر ميكنم چون شك ميكنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 14:12 توسط محسن |
|
|
نجوم نخوندم , ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره ندارم... ********** فيزيک نخوندم , ولي مي دونم « هر عملي را عکس العملي است...» غير از عشق من به تو و مي دونم که واحد اندازه گيري عشق , ژول و کالري و وات و... نيست ********** زيست شناسي نخوندم , ولي مي دونم قلب همون دله که مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 14:8 توسط محسن |
|
|
روزي ازم پرسيد:بزرگترين آرزوي توچيست؟ گفتم:تحقق يافتن آرزوي تو.....اما افسوس هرگزندانستم آرزوي تو جدايي از من بود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 16:54 توسط محسن |
|
|
اگر به جايي رسيدي فراموش نکن از کجا شروع کردي
زندگي، بازي خورشيد و سايه است هيچ چيز واقعا به پايان نمي رسد، مگر اينکه تو دست از تلاش برداري انسان بزرگ منش به خودش سخت ميگيرد و انسان تنگ نظر به ديگران عشق رازي است مقدسد براي کساني که عاشقند، عشق براي هميشه بيکلام ميماند؛ اما براي کساني که عشق نميورزند، عشق شوخي بيرحمانهاي بيش نيست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 16:37 توسط محسن |
|
|
زانو نميزنم، حتي اگر آسمان كوتاهتر از قد من باشد
عزيزانت ارتباط ميخواهند نه سکوت از بايدها بپرهيز چون خوشحالي تو در گرو انعطاف است بردن همه چيز نيست ؛ امّا تلاش براي بردن چرا اولين گام در راه آگاهى، درك جهل است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 16:33 توسط محسن |
|
|
زن شريك زندگى و يار لحظات درماندگى هيچکس آنقدر ابله نيست که براي هيچ کاري لياقت نداشته باشد انسان زاييده شرايط نيست ، خالق آنهاست افتادن در گل و لاي ننگ نيستد ننگ در اين است كه آنجا بماني مي انديشم، پس هستم، هستم چون فكر ميكنمد فكر ميكنم چون شك ميكنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 16:31 توسط محسن |
|
|
سپاس و ستايش دانشگاه آزاد را ، که ترکش موجب بي مدرکي است و به کلاس اندرش مزيد در به دري ، هر ترمي که آغاز مي شود موجب پرداخت زر است و چون به پايان رسد مايه ضرر ، پس در هر سال دو ترم موجود و بر هر ترمي شهريه اي واجب ..... از جيب و جان که بر آيد؟ ...... کز عهده خرجش به در آي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 16:22 توسط محسن |
|
|
يک مرده لکنت زبون داشته ميره مغازه ميگه اقا به من ک ک ک ک ک ک بابا کره نخواستيم به ما ماست بده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 16:18 توسط محسن |
|
|
شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد پرپر می شود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 13:0 توسط محسن |
|
|
چرا دیگر نمی تابی به این دریای طوفانی هوا سرد است و خورشیدم نگو در بند زندانی نگو دریا نمی بارد که من از گریه لبریزم ودر هر قطره اشکم که می بارد تو پنهانی تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد خودت این را به من گفتی ولی حالا پشیمانی من از هر مرغ دریایی نشانی از تو می خواهم که می گویند عاشق شد مگر این را نمی دانی ودرآن لحظه امواجی مرا برصخره می کوبد تنم آهسته می سوزد در اندوه پشیمانی به آن چشمی که می بوسی حسادت می کنم اما دلم آرام می گیرد که تو خوشحال و خندانی . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 22:40 توسط محسن |
|
|
لحظه جدايي هنگامي كه در چشمانت مي نگرم غمهاي جهان را يكسره از ياد ميبرم و هنگامي كه مرا در آغوش عشق ؛ ميگيري احساس ميكنم بجز تو كسي را دوست ندارم ؛ وقتي كه گريه ميكنم تو را در ميان اشكهايم ؛ ميبينم . ولي اشكهايم را پاك ميكنم تا كسي ؛ تو را نبيند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 22:34 توسط محسن |
|
|
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 21:35 توسط محسن |
|
|
نمي بازم به بي رنگي به كوه و معبر سنگي به پاييز وغروبه عصر دلتنگي...نمي بازم
نمي سازم منه خاكي سرايي با دل شاكي تو دنيايي كه خالي مونده از پاكي...نمي سازم اگر بايد بسازم كلبه ي عشقو تو دستاي تو مي سازم...كه ساختم من اگر بايد ببازم من به گرماي نفس هاي تو مي بازم...كه باختم من اگر بايد بسازم بهترين عشقو تو دنياي تو مي سازم...كه ساختم من نيازم را بده پاسخ كه دلگيرم اسير وسوسه هاي نفس گيرم نگاهم كردي و بستي به زنجيرم نگير از من نگاهت رو كه مي ميرم خدایا چرا من از این فکرهای بد خلاص نمیشم!!!من که بار اولم نیست گمش کردم...من که بار اولم نیست که بی خبر و دلتنگم!!! خدایا یعنی واقعا اینطوری تکیه گاهم شده؟ خدایا خودت کمکم کن ٬من که مطمئنم مثل همیشه پیداش میشه و من دوباره به این کارام به تلخی لبخند میزنم!!!... خدایا خودت کمکم کن مثل همیشه........شکرت....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 21:33 توسط محسن |
|
|
می خواهم ... در باختن ... در بردن ... در زیستن و در مردن ... شانه به شانه ات بیایم ...در فصلهای سرد .... پایم ار بر گودی جا پایت ... بر مخمل برفها بگذارم .. و با حضور بهار ... از مزرعه سبز دستانت برویم ... می خواهم مینیاتور شریف خنده هایت ... در هجوم بالغ گفته هایت ... ثانیه شمار روزهای با تو بودن .... باشد .. و برگ برگ این تقویم ... با تو به آخر برسد !! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 21:27 توسط محسن |
|
|
امروزصبح بازدلم هوای آمدنش کرده بود هرچقدربه ذهنم التماس کردم که خواب دیشبم رابرایم به تصویربکشاندولی نشد گریه کردم تاشایداشکهایم گره گشای کارم شوند امابازهم نشد سوختم ولی نشدانگارهمه چیزوهمه کس دست به دست هم داده بودند تا طعم تلخ فراموشی را به من هدیه بدهند امروزفقط سوختم وگفتم کاشکی صبح طلوع نمی کرد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 18:44 توسط محسن |
|
|
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 17:13 توسط محسن |
|
|
گیرم باز هم بیایی از عاشقی بخونی گیرم تا دنیا دنیاست بخوای پیشم بمونی روز غمم نبودی خوشیت با دیگرون بود منو به کی فروختی اون از ما بهترون بود می یای بیا ولی حیف حیف دیگه خیلی دیره حالا که خاطراتت یکی یکی می میره کی گفته بود که تنهام وقتی تو رو ندارم باز هم می گم بدونی من هم خدایی دارم برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی غرورت هو شکستن به چیت داری می نازی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:2 توسط محسن |
|
|
همه چیم مال تو قلبمم مال تو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 11:39 توسط محسن |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 11:29 توسط محسن |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 11:17 توسط محسن |
|
|
منبع : شب پرستاره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 11:7 توسط محسن |
|
|
دوستي يه حادثه و جدايي قانون است. بيایید حادثه آفرين و قانون شکن باشيم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 22:54 توسط محسن |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 14:37 توسط محسن |
|
|
اگه كسي رو دوست داشته باشي نميتوني تو چشماش زول بزني نميتوني دوري شو تحمل كني نمي توني بهش بگي چقدر مي خواهيش نميتوني بهش بگينياز داري واسه همين عاشقا ديونه ميشن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 11:34 توسط محسن |
|
|
امروزصبح بازدلم هوای آمدنش کرده بود هرچقدربه ذهنم التماس کردم که خواب دیشبم رابرایم به تصویربکشاندولی نشد گریه کردم تاشایداشکهایم گره گشای کارم شوند امابازهم نشد سوختم ولی نشدانگارهمه چیزوهمه کس دست به دست هم داده بودند تا طعم تلخ فراموشی را به من هدیه بدهند امروزفقط سوختم وگفتم کاشکی صبح طلوع نمی کرد.
نگاهم صدایم و تمام وجودم تا لحظه ی بودن همراهته |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 10:32 توسط |
|
|
|
|||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 10:28 توسط |
|
|||||
|
در غروب آرزوهایت خواهم مرد کاش پرنده ای بودم درکرانه آسمان کاش قطره بودم به دریای بی کران کاش توانی داشتم تادرچشمانت زاده می شدم روی گونه هایت می غلتیدم روی شبهایت می فرودم وروی قلبم می نوشتم <<دوستت دارم >> |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 10:27 توسط |
|
|
از يه روزی چشمانم رو نذر تو كردم كه نگاهم رو فقط به تو هديه كنم هميشه مي خواستم عظمت در نگاه من باشد ولي وقتي تو رو بروي من هستي عظمت در چيزي است كه مي نگرم !! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 10:26 توسط |
|
|
وقتي عاشقي معشوق قرباني اين عشق مي شه . ولي وقتي کسي رو دوست داشته باشي اين تويي که قرباني مي شي
![]()
زماني اين درد بزرگ را تجربه مي کردم که " عاشق باشي ، اما معشوقي نداشته باشي و زماني اين رنج عظيم را که معشوق باشي اما لياقت عشق را در خود نيابي
اگر در زندگي جرات عاشق شدن را نداري لااقل جرات معشوق شدن را داشته باش یه نصیحت : در برابر معشوقتان احساس مالکيت نکنيد ... هرچه بيشتر حس مالکيت
داشته باشيد يعني عشق بيشتري ميخواهيد و هر چه بيشتر بخواهيد
کمتر دريافت ميکنيد ... پس بگذاريد عشق را دو دستش تقديمتان کند نه
اينکه گداييش کنيد .... اين بود رازي که نميدانستم و باختم .... و اکنون
ميدانم و باز هم ميبازم.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 10:25 توسط |
|
|
چه با شکوه آمدی به لحظه های سرد من چه پرغرور میروی به جنگ دردهای من چه عاشقانه میشود غزل در انتظار تو چه بی بهانه میدود کلام من برای تو چه رازها که گفته ای به قلب بی قرارمن چه قصه ها شنیده ای بهار بی خزان من چه روزها که رفته ایم به جنگ درد و فاصله چه روزها سپرده ایم به دست سرد خاطره چه لحظه ها نگاه تو بر نگاه من دوید چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسید چه آه ها کشیده ام برای بی تو بودنم چه اشکها ریخته ام برای از تو گفتنم بهار شد فکر من برای با تو ماندم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 10:20 توسط |
|
|
ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود. انگار خودش نبود عاشق شده بود. افتاد.شکست . زير باران پوسيد آدم که نکشته بود . عاشق شده بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 13:43 توسط محسن |
|
|
دلم غمگين نگام ابري چشام بارون صدام ابري طلوع عشق من بي رنگ غروب گريه هام ابري منو دلتنگيه گريه به روي شونه هاي تو مي شم بارون دلتنگي مي بارم ازچشاي تو نمي خوام بي تودنيارو باگل ها وباگلدون هاش نمي خوام بي توفردارو باتابستون هازمستون هاش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 13:12 توسط محسن |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 12:38 توسط محسن |
|
|
تو هیچ میگریی ؟
باز از ستاره می پرسم - ستاره - اما - با دیدگان اشک آلود به پرسشی که ندارد جواب می نگرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 12:34 توسط محسن |
|
|
یادم میاد روزایی که دنبالت می یومدم برای دیدنت دل رو به آب و آتیش می زدم وقتی که گفتی با منی ساده ی حرف تو شدم جریمه ی عشق تویه که تنها موندم با خودم یادم میاد می گفتی دل به کسی نمی دی می گفتی بعد یک عمر به آرزوت رسیدی چی شد که از من و دل یک دفعه دل بریدی تنها گذاشتی رفتی من و با نا امیدی حالا موندم تک و تنها تک و تک و تنها تنهایم دارم بی تو از تو می خونم ای گل سرخ زیبایم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 12:8 توسط |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:55 توسط محسن |
|
|
کاش هیچ وقت از سر کنجکاوی به دنبال عشقی نمی رفتم که اینسان نابودم کند! تراژدی من هم یکی از همان تراژدی های تکراری تاریخ است کیفیتش دیگر چه اهمیتی دارد دایره لغاتم برای توضیح آن کم میاید! عشق..... و اما عشق ما چیزی کم داشت و من برای اولین بار عشق بدون شین را تجربه کردم همین حرف شین بود که از عشق ما افتاده بود و از عیار آن کم کرده بود! می دانم که لااقل هیچگاه دستت به اینجا نخواهد رسید تا نابودش کنی این جا تنها جایی است که من تمام حنجره ام را فریاد می زنم و بیم آن را ندارم که کسی حنجره ام را بفشارد . کاش میدانستی که چقدر کابوست روی سینه ام سنگینی می کند کاش می دانستی که چقدر سنگینم! سعی کردم نسبت به همه چیز بی اعتنا باشم اما همه چیز همین جا گلویم را گرفته است و می فشارد و این طوفان های مکرر روحم را خسته و فرسوده کرده است! احساس می کنم از جایی پرت شده ام تمام تنم درد می کند! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:33 توسط |
|
|
همیشه نزدیکم باش ،میخواهم تو را در قلبم داشته باشم ،میخواهم بوسه ی عشق را بر لبانت بنشانم و تو را در اغوش کشم .میخواهم دستانت را حفاظی برایم قرار دهی تا از شر نامردی ها و پلیدی ها و بی معرفتی ها به دور باشم.میخواهم انقدر به من نزدیک شوی که از حرارت عشقت دل سرمازده ی من روشنی بگیرد . و در اخر هم من نمیفهمم واژه ها را بی تو ،بوم احساس دلم را بی رنگ من تو را در قفس تنگ دلم میفهمم من تو را در قفس تنگ دلم میخواهم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:24 توسط |
|
|
پسرکی دوخط موازی برروی تخته سیاهی کشید.خط اول به خط دوم
گفت: ما میتوانیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم.دومی قلبش تپید و لرزان گفت:بهترین زندگی؟ در همان زمان معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه بهم نمی رسند وبچه ها تکرارکردند. . . . . دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسد مگر اینکه یکی از انها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند!!! چرا تو غرورت را نمی شکنی دیگر در من غروری نمانده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:19 توسط محسن |
|
|
زندگی آنچه زیسته ایم نیست بلکه چیزی است که به یاد می اوریم تا روایتش کنیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:59 توسط محسن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام دوستان این وبلاگ هر روز چندیدن بار بروز می شود . شما میتوانید بهترین پی ام ها را در این وبلاگ ببینید . برای اینکه پی ام ها به آی دی شما فرستاده شود می توانید آی دی مدیر را به لیست دوستان خود بیافزایید. mohsen_tiger55 و یا v_69m
معمولا هم آن هستم |
| نویسندگان |
|
محسن روان نويس رواني وحید |
|
RSS
|